تبليغاتX
منتظران گل یاس

از مجموعه رواياتي كه دربارة وقايع قيام حضرت مهدي موعود(عج) وجود دارد، چنين برمي‌آيد كه آن امام گرامي، پس از غيبتي طولاني، به فرمان خدا در مكه و كنار كعبه، ميان ركن و مقام، ظهور مي‌فرمايد؛ ‌پرچم، شمشير، عمامه و پيراهن پيامبر با اوست و فرشتگان او را ياري مي‌دهند؛ خشم‌گين و از روی خون‌خواهی قيام مي‌كند و به قتل بي‌امان دشمنان خدا و اسلام مي‌پردازد و از ستم‌گران انتقام مي‌گيرد.

ياران ويژة او 313 نفرند كه در مكه با او بيعت مي‌كنند و امام مدتي در آن‌جا مي‌ماند و بعد به سوي مدينه مي‌آيد. ياران او مرداني جنگ‌جو، سلحشور، صالح، باايمان و راهبان شب و شيران روزند؛ دل‌هاشان چون آهن محكم است و در اطاعت از آن حضرت بسيار كوشا هستند و به هر سو رو آورند، پيروز مي‌شوند.

امام(عج) پس از مبارزاتي در مدينه، با سپاه خود به سوي عراق و كوفه مي‌آيد. در كوفه با سيد حسني ملاقات مي‌كند و سيد حسني و سپاهيانش با امام بيعت مي‌كنند و عيساي مسيح(ع) نيز از آسمان فرود آمده، امام را ياري مي‌كند و در نماز به امام اقتدا مي‌نمايد.

کوفه مركز حكومت امام كوفه است و امام شرق و غرب جهان را فتح می‌کند و اسلام را بر سراسر جهان حكم‌فرما مي‌سازد و دين را تجديد مي‌فرماید و غبار نادرستی‌ها را از چهرة اسلام راستين مي‌زدايد؛ طبق كتاب خدا و سنت پيامبر رفتار و حكومت مي‌فرمايد و مانند امير‌مؤمنان غذايش ساده و لباسش خشن است.

در حكومت امام، بركات زمين آشكار می‌گردد و ثروت و نعمت بسيار مي‌شود؛ فقر از بين مي‌رود و همگان چنان در رفاه و نعمت خواهند بود كه كسي براي پرداخت زكات و صدقه فقيري نمي‌يابد و به هركس رجوع كند، كسي از او نمي‌پذيرد.

به شوق مجاورت با امام(عج)، آن قدر از مؤمنان و پيروان در كوفه ساكن مي‌شوند كه براي گنجايش نمازگزاراني كه به امام اقتدا مي‌كنند، مسجدي بسيار وسيع بنا مي‌كنند كه هزار درب دارد.

در حكومت امام(عج)، عدل و امنيت چنان در همه‌جا سايه‌گستر مي‌شود كه اگر پيرزني طبقي طلا و جواهر بر سر گيرد و به تنهايي و پياده از شهري به شهري برود، كسي مزاحم او نمي‌گردد و در ثروت او طمع نمي‌كند. زمين گنجينه‌ها و دفينه‌هاي خود را براي امام(عج) ظاهر مي‌سازد و امام تمام ويراني‌هاي ستم‌ديدگان را آباد مي‌كند.

وقتي آن بزرگ‌وار قيام كند، خداوند به ديدگان و گوش‌هاي پيروان او مدد مي‌بخشد تا حایلي ميان آنان و امامشان نباشد و او با آنان سخن مي‌گويد و آنان سخن او را مي‌شنوند و به او مي‌نگرند؛ در حالي كه امام در جاي خود قرار دارد. هنگام ظهور آن حضرت، خدا دست لطف و رحمت خود را بر سر بندگان خويش مي‌گذارد و عقل‌هاي آنان كامل مي‌شود.

آن امام گرامي ميان مردم به روش حضرت داوود و حضرت محمد(ص) داوري مي‌كند و سنت رسول گرامي اسلام(ص) را انجام مي‌دهد و همانند رسول خدا، سنت‌هاي جاهلي را از بين مي‌برد و اسلام را دوباره حيات مي‌بخشد.

تقدیم به یگانه دادگستر جهان، مهدی موعود(عج)


قـبـلــة عـشـق
ز فراق رخـت اي ماه منيرم، چه كنـ‌ـم
به كمند تو گرفتـار و اسيــرم ، چه كنـــم

صبح و شب كار دلم گشته غم روي تو گل
ترسم از گلشن تو غنچه نچينم، چـه كنــم

طعنه‌ها بشنــوم و منتظرم بــر ســر راه
گر زعشقت سر راهت منشينم، چه كنــم

قبلة عشـق منــي، اي گل پر نقش و نگار
در سجودم همه تصوير تو بينم، چه كنــم

حق‌پرستم من و مجنون شده‌ام در ره تو
عاقبت گوشة ميخانه نشيـنم ، چه كنــــم

يا كه مجنون شوم و سر به بيابان بنـهم
يا كه بيژن شوم و چاه گزينـم ، چــه كنــم

با تو دنيا همه شهد است و همه شيريني
بي‌تو رنج و غم و مرگ است قرينم ، چه كنم

خون دل مي‌خورم و درد به جان مي‌طلبم
عاقبت گوشة ميخانه نشيـنم ، چه كنــــم

ماه شعبان و همه منتظر ديـدن مــاه
روي قرص قمرت را چو نبينم ، چــه كنـم

بارالهــا دلم از رحمــت تو غافل نيســت
گرچه من غرق گناهان زمينم ، چـه كنـم

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

خجسته سالروز میلاد دخت پیامبر اعظم حبیبه خدا، مدافع برجسته حریم ولایت و امامت حضرت زهرای مرضیه (س) به محضر مقدس عدالت گستر گیتی حضرت ولی عصر (عج) و همه عاشقان ولایت و امامت تبریک و تهنیت می گوییم.

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 3:16 |

سایه سر حیدر

ای بهشت آرزویم پر مکش

سایه ات را از سر حیدر مکش

آفتابم شب مکن روز مرا

خیز و بنگر حال امروز مرا

آنچنان افتاده ام از چشم همه

که سلامم بی جواب است فاطمه

می روی تنهای تنها می شوم

همنشین درد و غمها می شوم

بی گل رویت ز جان سیرم، مرو

جان من ، من بی تو می میرم، مرو

خیبری از پا فکندم من ولی

خیبر داغ تو شد مرگ علی

بی ستونم بی تو من چون آسمان

التماست می کنم پیشم بمان

 

 

زبانحال علی(ع)

ای وجودت عرش حق را قائمه

یاریم کن یاریم کن فاطمه

یاریم کن کز زمین بردارمت

با دو دست خود به گِل بسپارمت

وای بر من مرده ام یا زنده ام

قبر تو یا قبر خود را کنده ام

آسمان، اشک علی را پاک کن

جای محبوبم مرا در خاک کن

این چراغ چشم خون بار من است

این همان تنهاترین یار من است

صبر کردم تا شکست آئینه ام

ای نفس با جان برا از سینه ام

یا محمد دختر خود را بگیر

لاله ی نیلوفر خود را بگیر

باغبان تا یاس پرپر را گرفت

اشک خجلت چشم حیدر را گرفت

یا محمد از رُخت شرمنده ام

فاطمه جان داده و من زنده ام

شاخه ی یاست اگر بشکسته است

دستهای باغبانت بسته است

یا محمد دخترت در خاک خُفت

دردهای خویش را با من نگفت

غصه ها را در دل صد چاک ریخت

بر تن محبوبه ی خود خاک ریخت

حبس شد در سینه ی تنگش نفس

بود چون مرغ اسیری در قفس

ناله زد کی باوفا یار علی

ای چراغ چشم بیدار علی

همسرم دستی برون از خاک کن

اشک از رخسار حیدر پاک کن

 

 

خانه تاریک

دیده بستی از امیر المومنین

شد علی با مرگ تو خانه نشین

کودکانت جملگی افسرده اند

سر به جیب غصه و غم برده اند

زینب تو خانه داری می کند

سیل اشک از دیده جاری می کند

جای تو خالی بود در خانه ام

رفتی و تاریک شد کاشانه ام

کاش می شد از تنم جانم به در

تا نمی افتاد چشمانم به در

قصّه ی پهلوی تو با میخ در

کی رود یک لحظه ما را از نظر

محسنت از ضرب در کشته شده

در میان خونش آغشته شده

ای گل پژمرده ی من فاطمه

یار سیلی خورده ی من فاطمه

 

شهادت ام ابیها فاطمه زهرا (س) بر شما عاشقان دلسوخته تسلیت باد

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 2:47 |

فاطمیه شرح گریه، شرح غم

شرح یاسِ نیلی و آن پُشتِ خم

فاطمیه شعله بر دامن بود

بهترین وعده به جان دادن بود

فاطمیه عقده ها دارد به دل

می شود پنهان گُلی در زیر گِل

فاطمیه مثل روزی چون شب است

ابر تاریکی کنار زینب است

فاطمیه در بیابان شد غریب

شد به او گوشواره ی خونی نصیب

فاطمیه بی کس و تنها شود

سر به چاهی، نیمه ی شبها شود

فاطمیه یک زمانی باب بود

چشم هر با غیرتی پُر آب بود

فاطمیه مثل قبری بی چراغ

یک نفر از آن نمی گیرد سراغ

فاطمیه موعد پرپر زدن

رو بروی دختری مادر زدن

فاطمیه آمد و محزون شدم

از غم لیلای حق مجنون شدم

 

 

 

فاطمیه آمد و ای همدم و مونس کجایی

شمع می پرسد ز پروانه، گل نرگس کجایی

در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا

تا نگویند این جماعت بانی مجلس کجایی

 

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 5:7 |

 

انتظار 

شعله زاری ازگریه های بی قرار بر نگاهمان می روید

تا در مقدمه انتظار ، آرزوی آمدنت را با فانوس مژگان تزیین کنم!

ای تمام آرزو ؛ مثل آرزوی باران در خشکسالی بدون عدالت!

ای تمام امید مثل امید رهایی از تنگناهای نا باورانه ی جهل!

ای تمام انتظار رسیدن به خط پایان، به خط پیروزی،

به لحظه های آغازین سپیده ؛ سپیده ای که رستا خیز عدالت را همراه خواهد داشت!

 

مولا جان!

تویی که دست دعا هر کس، گرفته سوی تماشایت 

شبیه  آینه می خواهد تو را ، همیشه تماشایی!

تویی که می شکنی آخر ، سکوت سرد شبستان را

و رنگ عاطفه می گیرد ، حضور آن « ید بیضایی »

 

مولا جان! 

 کجاست بهار آمدنت ، تا جاده های سبز تماشا را به تماشا بنشینم!

تو را قسم به دست های خالی سرشار از قنوت!

تو را قسم به چشم های بارانی لبریز از انتظار!

تو را قسم به مویه های غریبانه ی ندبه!

بیا ، تا طعم تلخ رنج ها ، ‌با دیدن تو شیرین شوند!

بیا ، تا از تمام لغت نامه ها ، واژه انتظار را خط بزنیم!

بیا ، تا از دست هایت بهار ، از نگاهت زندگی و از حضورت عدالت بچینیم!

دریاب چشم هایی را که از فلسطین تا کشمیر به خاطر عدالت ، به جاده های انتظار خیره مانده اند!

دریاب دست های تاول زده ای را که از سودان تا آلبانی ، به خاطر لقمه ای نان به کام آتش میروند!

دریاب جهانی را که از ایسلند تا دماغه امید در انتظار عدالت می سوزد

و مستکبران ابر جنایت احساساتش را به بازی می گیرند!

دریاب شانه های خسته ای را که در طول تاریخ ، زخم های بی شماری را تحمل کرده اند!

 

تو همان بهار جاودانه ای!

تو همان عدالت ماندگاری!

تو همان جانشین لایق خداوندی که « زمین » در انتظار ظهورت ، روز شماری می کند!

درود خداوند بر تو باد، در هر حالی که هستی و در هر حالی که خواهی بود!

تو را می ستایم تو را که وارث عشق در زمینی و کاینات بر وجود تابناکت

هر سحر گاه سلام می کند 

و من قنوت می گیرم

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 و ساعت 1:14 |

با سلام به همه دوستان عزیزم که با نظرات قشنگشون همیشه مشوق من هستند

در این پست میخوام از اتفاقی که داخل اتوبوس ساری به مشهد افتاد براتون بگم امیدوارم استفاده وافر ببرید.

 

روز پنجم عید به اتفاق خانواده به خطه ی سر سبز مازندران سفر کردیم 9 روز توی شمال بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت روز 15 فروردین از ساری به مقصد مشهد بلیط ساعت 18:30 دقیقه رو گرفتم تا راحتر بتونیم استراحت کنیم. ساعت 18 ترمینال رفتیم و نیم ساعت منتظر موندیم تا اتوبوس بیاد همه خانواده ها سوار اتوبوس شدند و من آخرین نفر اثاثیه و ساک ها رو تحویل دادم تا داخل صندوق بزارند صندلیهای ردیف پشت سرمون هنوز خالی بودند یک خانواده 6 نفری که دو نفر همراه آنها رو تا داخل اتوبوس بدرقه می کردند آخرین مسافرهای اتوبوس یودند که ردیف پشت سر ما نشستند پدر خانواده با راننده سر قیمت بلیط ها بحث می کردند که چرا نفری 9000 تومن دارید می گیرید راننده هم در جواب پدر خانواده گفتند بخاطر ایام عید گرایه ها 20 درصد افزایش قیمت داشتند از فردا به همون قیمت قبلی برمی گرده! دو نفر همراه بعد از خداحافظی از اتوبوس پیاده شدند و اتوبوس ساعت 19 به سمت مشهد حرکت کرد.

 

دو ساعت بعد یکی به مبایل پدر خانواده زنگ زد بعد از کلی چاق سلامتی رد و بدل کردن آقای پدر فرمودند فردا شب حتما به مجلس عروسیمون بیایید مادرتون رو هم حتما بیارید بعد خداحافظی کردند با خودم فکر می کردم آخه چطور عروسی دارند اینا که فقط تا مشهد 14 ساعت توی راه هستند پس کی وقت می کنند بساط عروسی رو راه بندازند. به حرفاش خیلی شک کردم بنظرم یک جای کار ایراد داشت. تازه متوجه شدم خانواده داماد هستند و اون یکی که کت و شلوار پوشیده و شیک کرده آقا داماد است بعدش بیخیال موضوع شدم و خوابم برد.

 

ساعت 2 نصف شب بود که با سر و صدا از خواب بیدار شدم پدر خانواده داشت با صدای بلند با راننده حرف می زد تازه متوجه شدم که شکم درست بوده و درست فکر می کردم این خانواده می خواستند تهران برند و شب دیگه مجلس دامادی پسرشون هست که اشتباهی داخل اتوبوس مشهد سوار شده بودند پدر خانواده که میبینه چرا هر چی میرند به تهران نمی رسند (آخه از ساری تا تهران 6 ساعت بیشتر راه نیست) میره از راننده می پرسه گی به تهران می رسیم که راننده میگه ما تهران نمیریم این اتوبوس مشهد میره! صدای پدر خانواده که بلند بلند داخل اتوبوس با خانم و پسرشون حرف می زدند می اومد آقای پدر به تلفن یکی از کسانی که توی ترمینال بدرقشون میکردند زنگ زد بعد از احوال پرسی ماجرا رو تعریف کرد و گفت مگه شما به شرکت تعاونی نگفتید که بلیط برای تهران میخواید حالا ما هفت ساعت راه اومدیم اگه بخوایم تهران بریم باید 7 ساعت دیگه به ساری برگردیم 6 ساعت هم تا تهران راه هست بعد از کلی حرف تصمیم می گیرند به اولین پلیس راه که رسیدند پیاده شند و برگردند.

 

 

پدر خانواده به سمت راننده رفتند که ببینند تا مشهد چند ساعت راه مونده و راننده جواب دادند 4 یا 5 ساعت دیگه به مشهد می رسیم. آقای پدر با خانواده وارد شور شدند که چیکار کنند و نظر بقیه اعضای خانواده رو بپرسند نظر مادر خانواده این بود که اتفاقی هست که افتاده حتما امام رضا ما رو طلبیده تهران کجا مشهد کجا! ما که این همه راه اومدیم بقیشو هم میریم! مشهد رسیدیم میریم زیارت میکنیم و بعدش با یک سواری شخصی دربست به تهران برمیگردیم حتما صلاح این بوده ما مشهد بیایم. همه با نظر مادر خانواده موافقت می کنند و قرار میشه پدر خانواده زنگ بزنند و موضوع رو بگند که ممکنه دیر برسند.

 

من دیگه نتونستم بخوابم اشکم در اومده بود با خودم میگفتم ببین این امام رضا چطور یکی رو از اون سر کشور می طلبه بدون اینکه خود شخص بخواد! یا امام رضا میشه به ما هم نظری بکنی! قبل از اینکه حاجاتمونو بگیم قبل از اینکه دردامونو بگیم قبل از اینکه حرفی بزنیم خودت حاجاتمون رو بدی دردامونو دوا کنی؟! با خودم صلوات خاصه امام رضا رو زمزمه میکردم آخه شب جمعه بود و من دو تا از این شبا رو و دو تا از این کمیل ها رو از دست داده بودم خیلی دلم برای حرم امام رضا تنک شده بود. بگذریم...

 

ساعت 9 صبح اتوبوس وارد ترمینال مشهد شد مادر خانواده از ابتدای ورودی مشهد داشت امام رضا رو صدا میزد و صلوات می فرستاد به وضوح می شد اشک رو توی چشاش دید منم براش دعا کردم که امروز هرچی از امام رضا میخواد بهش بده میدونم این بهترین عیدی امام رضا توی این سال جدید به این خانواده بود. اتوبوس ایستاد و مسافران پیاده شدند و این خانواده هم سوار تاکسی بطرف حرم حرکت کردند.

 

اگه دلتون شکست و اشکتون جاری شد برای منم دعا کنید از همگی تون التماس دعا دارم.

 

الهم عجل الولیک الفرج: الهی آمین

 

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 2:41 |

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

 

 

 

از هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

 

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

 

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

 

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

 

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

 

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

 

 

 

 

سالی نو به طراوت رویش سبز جوانه ها و لبخند غنچه های جوان ، بهاری توأم با سلامت و نشاط برای همه دوستان و عاشقان امام زمان آرزومندم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 8:38 |

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

طواف گنبد
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

 

عن الرّضا عليه السلام

خمـسٌ مـن لـم تكـن فيه فلاتـرجـوه لشـىءٍ مـن الـدنيـا و الاخـرة من لم تعرف الوثاقه فى ارومته و الكرم فى طباعهوالرصانة فى خلقهوالنبل فى نفسهو المخافة لربّه

امام رضا عليه السلام فرمود

پنج صفت است كه در هر كس نباشد اميد چيزى از دنيا و آخرت به او نداشته باشيد

ـ كسى كه در نهادش اعتماد نبينى

ـ و  كسى كه در سرشتـش كرم نيابـى

ـ و  كسـى كه در آفرينشـش استـوارى نبينى

ـ و  كسى كه در نفسش نجابت نيابى

ـ و  كسى كه از خدايش ترسناك نباشد

شهادت پیامبر مهربانی و فرزندش امام حسن مجتبی(ع) و شهادت امام رضا(ع) را به شما دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم.

التماس دعا

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 1:46 |

 

مولای من! اکنون صدر نشین دل من، تویی و تو!

نزدیک ترینی به من! زیباترینی به چشم من! صمیمی ترینی برای من! و من دوستت دارم با همه وجودم! با تک تک ذرات بدنم با تکه تکه جان ناقابلم با نفس نفس قلب تکیده ام با تمامی هستی ام!

عزیز من! دلم را از هر چه غیر توست روفته ام دل یک دله کرده ام برای تو! جان شسته ام به مهر تو! از این و آن بریده ام بخاطر تو! و آمده ام به گدایی تو! به گدایی روی تو! به گدایی مهر تو!

 

 

همه این مردم به دنبال یک نفر می گردند. همه مریدند و مراد، یک نفر است.

واقعا این عشق ستودنی است عشقی که در مسجد سهله نیز شاهد آن بودم

چقدر خوب بود یک جایی می دیدمت اون وقت گرفتاریهای مردمم بهت می گفتم.

خیلی دلم می خواهد آقام علی را می دیدم ولی میگند هر کی تو را ببینه یعنی همه خوبا رو دیده!

 آقا جون! کاش با دیدنت دلم یک لحظه از غصه رها می شد با اینکه نمی دونم کجایی ولی برای سلامتی و ظهورت دعا می کنم چون پیغمبرم فرموده بهترین عبادتها در انتظار بودن ظهور توهه!

آقا جون! تو هم برای همه دوستارات از روی مهربونیت دعا کن.

 

 

شب جمعه بود گفتگویی در لحظاتی ناب

وارد شدم با گریه با دستانی خالی از حسنات و قلبی تهی از سلامت

   گفتم: تو کیستی؟

   گفتا : المهدی طاووس اهل الجنه

   گفتم: چه زیبا پاسخ می دهی

   گفتا : انا بن الدلائل الظاهرات.

   گفتم: این جان فدایتان . متاعی که هر بی سر و پایی دارد.

   گفتا : اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه.

   گفتم: مولا جان ! می خواهم شیرینی وصال را بچشم.

   گفتا : تا تلخی فراق نچشی به شیرینی وصال خرسند نگردی.

   گفتم: می خواهم محبوب حق تعالی شوم

   گفتا : تا ترک لذات خیالی نکنی محبوب حقتعالی نشوی.

   گفتم: در مشکلات غوطه ورم

   گفتا : کلید حل مشکلات تضرع در نیمه شب است.

   گفتم: افضل اعمال کدامین است؟

   گفتا : به فرموده جدم انتظار.

   گفتم: پایانمان چه می شود؟

   گفتا : العاقبه للمتقین.

   گفتم: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری

   گفتا : غبار را پاک کن تا ببینی.

   گفتم: کی می ایی؟

   گفتا : اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون.

   گفتم: یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

   گفتا : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم.

 

 

http://behesht-zahra.blogfa.co

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در جمعه 3 اسفند1386 و ساعت 11:56 |

حکیمه خاتون، دختر امام جواد (ع)، بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری (ع) می گوید: بعد از اینکه امام هادی (ع) به شهادت رسید و امام حسن عسکری (ع) در جای پدر بزرگوار خود قرار گرفت، من به زیارت او می رفتم، چنانچه به زیارت پدر آن حضرت می رفتم. روزی به نزد ایشان رفتم. پس نرجس خاتون به نزد من آمد که چکمه ام را از پایم در بیاورد.
گفتم: «ای خانم بزرگوارم! من باید چکمه ترا در بیاورم

گفت: «تو خانم بزرگوار من هستی! و من باید چکمه ترا در بیاورم

گفتم: «خیر! به خدا قسم که نمی گذارم چکمه مرا در بیاوری، بلکه من ترا بر دیدگان خود می گذارم و ترا خدمت می کنم

امام حسن عسکری (ع) سخنان ما را شنید و فرمود: «ای عمه! خداوند ترا جزای خیر بدهد

من تا غروب آفتاب در نزد آن حضرت نشستم. سپس کنیزی را صدا کردم و گفتم: «لباس مرا بیاور تا مراجعت بکنم

امام حسن عسکری (ع) فرمود: «ای عمه! امشب را نزد ما بیتوته کن. زیرا این شب، شب نیمه شعبان است و بزودی در این شب مولودی که کریم است و حجت خداوند متعال بر خلق می باشد متولد می شود، او کسی است که خداوند بوسیله او زمین را بعد از مردنش، زنده می کند
.
پس بدرستی که خداوند عزوجل زود است که ترا به ولی خود و حجت خود برخلق که جانشین من است مسرور نماید
.
گفتم: ای آقای من! از چه کسی این فرزند متولد می شود؟

حضرت فرمود: از نرجس
پس من بخاطر این بشارت بسیار خوشحال شدم و نزد حضرت نرجس (ع) رفتم ولی در او اثر حملی را ندیدم، پس تعجب کردم و به امام حسن عسکری (ع) عرض کردم: من اثر حملی را در نرجس نمی بینم.
حضرت تبسمی کرد و فرمود: «ما اوصیاء از شکمها برداشته نمی شویم و مادرانمان، ما را در پهلوهای خود حمل می کنند، و ما از ارحام بیرون نمی آییم بلکه از طرف راست مادران خود بیرون می آییم زیرا ما نورهای خداوند هستیم که کثیفی به ما نمی رسد

عرض کردم
:...

«ای سید من! در چه وقتی از این شب، آن مولود، متولد می شود؟»
حضرت فرمود: «در وقت طلوع فجر

چون من از نماز عشاء فارغ شدم، افطار کردم و به رختخواب رفتم و پیوسته مراقب نرجس بودم. چون نیمه شب شد، بر نماز خواندن برخاستم و چون نمازم تمام شد، دیدم نرجس خاتون خوابیده و هیچ مورد خاصی وجود ندارد
.
سپس بیرون رفتم تا ببینم که فجر شده است یا نه، پس دیدم که فجر اولف طالع شده است و نرجس خاتون همچنان در خواب بود، پس شکهایی به خاطرم راه یافت. در همین هنگام امام حسن عسکری (ع) از آن جایی که نشسته بود، مرا صدا زد و فرمود: «ای عمه! عجله نکن که اینک امر ولادت نزدیک شده است

پس من نشستم و سوره های «الم سجده» و «یس» را خواندم و در خواندن بودم که نرجس خاتون، ترسان بیدار شد. من سریع خود را به او رسانیدم و او را به سینه خود چسبانیدم و گفتم: نام خدای بر تو باد! احساس چیزی می نمایی؟
»
گفت: «بلی ای عمه

در این حال، دیدم نرجس خاتون، اضطراب دارد، پس او را در بغل گرفتم و نام الهی را بر او خواندم. امام حسن عسکری (ع) صدا زد که: «سوره قدر را بر او بخوان
»
از او پرسیدم: «چه حالی داری؟
»
نرجس خاتون گفت: ظاهر شد اثر آنچه مولایم فرمود
.
پس مشغول خواندن سوره قدر شدم چنانچه امام حسن عسکری (ع) امر فرموده بود. پس آن طفل در شکم نرجس خاتون نیز با من همراهی می کرد و آنچه که من می خواندم را می خواند و بر من سلام کرد و من ترسیدم. امام حسن عسکری (ع) صدا زد و فرمود: که: «ای عمه! از قدرت الهی تعجب نکن که حق تعالی کوچکهای ما را به حکمت، گویا می گرداند و در بزرگی، ما را در روی زمین، حجت خود می گرداند

سخن حضرت تمام نشده بود که ناگهان حضرت نرجس ع از نظرم ناپدید شد و او را ندیدم. گویا پرده ای میان من و او زده شده بود. پس فریاد کنان بسوی حضرت امام حسن عسکری ع دویدم. آن حضرت فرمود: «برگرد ای عمه! که او را در جای خود خواهی یافت

پس من مراجعت نمودم و بعد از زمان کمی، پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم که بر وی نوری است که چشمم را خیره نمود و حضرت صاحب الامر (ع) را مشاهده کردم کهبه سجده افتاده و انگشتان سبابه خود را به طرف آسمان بلند کرده بود و می گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان جدی محمد رسول الله و ان ابی امیرالمومنین» (یعنی: شهادت می دهم که نیست معبودی جز خداوند و بدرستی جد من محمد، فرستاده خداوند، و پدرم امیرالمومنین است
.)
آنگاه یک یک امامان را شمرد تا اینکه به خود رسید، پس فرمود: « اللهم انجزلی ما وعدتنی و اتمم لی امری و ثبت وطاتی و املاء بی الارض قسطا وعدلا.» (یعنی: خدایا وفا کن به آنچه که به من وعده داده ای و امرم را تمام کن و قدمهایم را محکم گردان و بوسیله من زمین را پر از عدل و داد کن
.)
در روایت دیگری آمده است که: چون حضرت مهدی (ع)، متولد شد به زانو در آمده و دو سبابه خود را بلند نمود. آنگاه عطسه کرد و فرمود: «الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله عبدا ذکر الله غیر مستنکف و لا مستکبر» (یعنی: سپاس مخصوص پروردگار جهانیان است و درود خدا بر محمد و آل او باد، بنده ای که بدون هیچ ننگ و استکباری خدا را یاد کرد
.)
آنگاه فرمود: «ظالمان گمان کردند که حجت خداوند باطل خواهد شد، اگر در سخن گفتن به من اجازه می دادند هر آینه شک زایل می شد.»

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 6:27 |

مهدی جان، دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود.

جمعه ها دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت دوباره مثل صدها سال دیگری که خون گریسته است اشک سرخ می بارد به خودم می گویم: آقایم باز نیامد!

درست جمعه ها وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت، مثل لاله ای که زیر پا لکد شود چروکیده و رنجیده می شود با خود می گویم: این درد عاقبت مرا خواهد گشت و بعد به خود نهیب می زنم که او خواهد آمد و آنگاه از دیدگانم قطره ای اشک می چکد و از سوزانترین پرده ی اندوهم می گویم: مهدی جان، درست که من بدم و لایق تو نیستم؛ اما دوستت دارم.

 

+ نوشته شده توسط حسن شاهي در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت 11:37 |